تبليغاتX
اندک جایی برای سخن از ناگفته ها !!!

اندک جایی برای سخن از ناگفته ها !!!

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ...!

"ماه " من تولدت مبارک !

تقدیم به او که ...

    میلاد یکی کودک شکفتن گلی را مانند 

                     چیزی نادر به زندگی آغاز میکند

                                     با شادی و اندکی درد

                                               بدان ماند که نادره نخستین است و نادره  " آخرین " .... 

http://night-skin.com/upload/images/sxgdi1dfu7ik21fgjm9f.jpg        

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط فعلا محفوظ بماند ...!  | 

غربت دل من ...

 

دل هیشکی مثه من غربت  اینجا رو نداره

                                                             دیگه حرفای علاقه همه مردن تو دلم

مثه گنجشکای بی لونه و بی جای محله

                                                            دیگه هیچ جا رو درختا جای من نیست که برم

             با تـــــــــــــــو بـــــــــــــودن خـیــــــلــــــــی وقـــــتـــــــــ۹ که گذشـــــتــــــه

            بـــــــــــــــی تــــــــــــو بــــــــودن مثــــه مــــــــــهـــــر ســـــرنــــوشــــتـــــه

 

دیگه اسم تـــــــــو رو هی زمزمه کردن

                                                          واسه من نه تـــــــــــــــــــو میشه نه فرقی داره

بارون از سر شب همش می باره

                                                         تو گوشــــــم داد میزنه همــــــش می نــالــــه

 

                       دیگه هیشــــکی مثـــــه من غربــــــت اینجا رو نداره

                       زندگــــــی ارزش این همــــه اشــــکـــــارو نــــــداره

                                                       .

                                                       .

                                                       .

 

 

پ.ن : شب یلدای ماندگاری شد عشق من ، مگه نه ؟

خوشحالم که سلامتی اما میبینم که موفق شدند بعضی ها روح منو آزار بدهند

 

 " از آدمهایی که از احساس پاک آدمی (( سو ء استفاده )) میکنند بیزارم !!!"

 

 

خدایا به زیبایی این شب و سیاهی خالص پاکش قسمت میدم ... قسمت میدم ... قسمت میدم

 

شفای عاجل بده و سیاهی زندگیمونو با انوار الهی روشن ساز ...

مهر آفرینا الـــــــــــتــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــاس مـــــــــــــی کـــــنــــــــــم !!!

 

خدایا از همه ی کسانی که بهم بد کردند میگذرم

 

خودت خوب میدونی چند نفر امشب دلمو شکستند ... اما به حق خدایی تو و بزرگی تو میبخشم

چون میخوام لایق این باشم که تو منو بنده ی خود خطاب کنی

 

 

برای همه ی شما عزیزان " شب یلدای * زیبا و دوست داشتنی ای *  ماندگار آرزو میکنم "

 

 

      " یــــــلـــــدا یعنی یادمان باشد

                      که زندگــــــــی آنقدر کــــــــــــــوتاه است

                                        که یک دقیقه با هم بودن را باید جشن گرفت "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط فعلا محفوظ بماند ...!  | 

همه ی ما 4 زن داریم !!!

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

 

                                                    با تشکر از : * ایران عشق*


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط فعلا محفوظ بماند ...!  | 

کاش دم دستم بودی تا بهت نشون میدادم که حقیقی ام یا بازیگر قهاری ام !!!

 

           به نام خود تو که فقـــــــط و فقـــــــط  خودتو عشـــقـــــــه

 

 س ل ا م !

دل تو دلم نیست که بگم : " وای خدای من خراب کردم همه چیز و رفت ... گند زدم ،گــــــــنـــــــــــــد!!!

آخه چرا اینجوری میشه ؟؟؟ هان خدا ؟؟؟

بگم غلط کردم راضی میشی منو ببخشی ؟؟؟ میدونم تو انقدر بزرگی که نیاز به این حرفا نداری تو دلت خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بزرگــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!

 

خدا داستان امشب که پر از درس بود و هیچ وقت فراموش نمیکنم ... هیچی جز درس این که " بنده ی من قدرت مافوق بشری رو ، منبع عشق و صداقت و ... خـــــــــــدا  رو فراموش نـــــکن نداشت ! همه ی اتفاقاتی که دو رو برمون می  افته همین " رسالت و بر دوش دارند !!!

من واقعا ، قســـــــــم میخورم به کائنات که شرمسارم  !

به خدا از خودم بدم اومده که چرا با اینکه اصلا هدفی نداشتم  " محکومم کردی به بدترین چیزها " جناب آرش خان ، رفیق شفیق عشقم با شما هستم !!! تو میدونی و اون میدونست که یه آریایی همیشه صداقت داره و بی ریا حرف میزنه !

حالا اگه گاهی بعضی چیزها رو نمیگه دلیل بر این نیست دروغ گفته دلیل بر این نیست که مرموز ............ آقای محترم بنده جدا از اینکه خواهان اینم که نام ایرانی بودن اصیل و آریایی بودنو به دوش بکشم ، قبل همه ی اینها یه آدمم !!! متوجهید ؟؟؟؟ از یه آدم چه توقعی میشه داشت ؟ من هنوز که هنوزه " ادعای انسان بودن نمیکنم "

میتونی از تک تک آدمهایی که واسم وقت عزیزشونو میزارند بپرسی که این کسی که اینجاست تا حالا ادعایی کرده که خلافش ثابت شه ؟!؟

راستی اینم به شمای تازه وارد زندگیم باید بگم : " بنده تا دیروز خودمو (( آدم )) هم نمیشمردم " کم چیزی نیست .... هر چیز با ارزشی لیاقت میخواد !

اگه الان با اجازتون خودمو آدم خطاب کردم فقط و فقط بدین خاطر بود که حس میکنم یکی منو دوست داشته و (( و شایدم هنوز داره البته اگه بزارید و بزارن و ...))

واسه اینه که یه لحظه تو زندگی وحشتناکم ، اندوهناک و فجیعم " خــــــــــدا رو حس کردم "پس میتونم "فعلا" آدم خطاب شم ...

حواسم هست چی میگم ، مثه همیشه ! بلـــــــه عرض کردم "فــــعـــــلا " ...

.

.

.

الان ساعت ۳:۴۸ صبح !!!

نه خدا وکیلی بازم روتون میشه تو چشام نگاه کنید و بگید من کارام از رو بی فکری ، چه میدونم بچه گانه ، لووووووووس، و غیره بوده ؟؟؟

آقای ... شما هنــــــــــــــــــوز منو نشناختی

همونطور که خودتون امشب فرمودید که من نه تنها " بهترین زاده شده ی " خودمو نشناختم شما رو هم نمیشناسم ...

کسی منکر این نشد قربان !

 

"""عاشقی دل میخواد ....... جرات میخواد ......... کوچک و خوار شدن میخواد........ غرور نداشتن میخواد........ایــثــــــــــــار میخواد......... آبرو فدا کردن  ........ در آخر هم " جون میخواد و فدا و فنا شدن ...!!!""" 

خیلی واضح گفتم البـــــــــته رک ! پس دیگه منو با شمای غیر عاشق چه کار ...

من همه اینکار را رو کردم و فقط مونده آخری (( نخواستم بگم که فکر کنی خیلی کارم درسته نه برادر من نه عزیز  اینا رو گفتم تا درس شه واست .....))اون آخری هم اگه خدا بخواد " ناقابل"

اما امیدوارم اینط.ری نشه

چون دنیا به عشقم نــــــــــــــــــیــــــــــــــــــاز داره ... ! من که " مهـــــم نیستم " ابدا !!!

 

قسم به عشقم قسم هیچ کدوم از حرفام بوی ریا و تزویر نمیده !!!

 خدایا بزن ناقصم کن همین الان اگه دروغ تو دل و چشام میبینی .... آآآآآآآآآآآآآآآمین !

بزن لهم کن ..... باکی نیست !

آبرو بریز ......... بازم همینطور !

محکوم کن ..... دوس دارم محکومیت !

ببرم رو عرش بعد ولم نکنااااا پرتم کن پایین ............. آخ که چه لذت بخشه !

همه ی این حرفا رو گفتم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بزار روش بازم نه ترس دارم نه به حرفات توجه دارم ( اگرچه ممنونم از تذکرت و تلنگرت ) اما من که میدونم کیم ، هدفم چیه ، وذاتم از چه جنسیه!!!نمیدونم ؟؟؟   نه خداییش ، هیچی بیخیال

ولی آخرش نمیتونی مجبــــــــــــــورم کنی " عاشق نباشم "

یا اینکه " تو بهم بگی من لایقش نیستم " !!! نه فکـــــــــر کردی کی هستی؟( عصبانی)

من خودم میدونم لایق " عشق پاکش " روح بزرگش " نیستم .... اما این اجازه رو به توی نوعی نمیدم که بیای بگی همه رشته هات پنبه شد خانوم !

بیای بگی نقشه هاتو میدونم .... بگی بچه بازی ها رو جمع کن  و الی آخر ...

تو چـــــــــــــــــــــی میدونـــــــــــــــی از عــــــــشــــــــــق جـــــــــــوون ؟؟؟

 

وای خدایییییییییییییییییییییییییی من چقدر سخته گفتن و گنجاندن همه ی احساسم در کلمات

*** عزیزانم شاید با خودتون بگید دیوونه شدم یا اینکه چقدر مثه اسمم محفوظمو مبهم !!!

باید عرض کنم خدمتتون که " من دیوانه بودم " داغــــــــــــــــــــــون شدم این چند ساعت اخیر ***

 

 

نمیخوام کسی و مواخذه کنم  ، هرگــــــــــز نمیخوام !!!

اما

اعتراف میکنم " مقصــــــــــــــرم " خالی شدی الان <؟

همه چی و به جون میخرم خدا جون .... همه چیو

 

تا الان عذاب وجدان داشتم ... شاید بپرسید سر چی ؟؟؟ بگم هیچی باور میکنید ، باور میکنید ؟؟؟

یه مختصر میگم و الوداع

عشقم توی یه نقطه از ایران زمین ........ توی یه اتاق تنگ و دلگیر ...... تک و تنها  بدون دستای من و آغوش من که پناهگاه آرامشش بود( گفته خودشه ! نقل قول کردم)........ داره میجنگه ! آره .................... داره میجنگههههههههههههههههههههه .....................

میشنویییییییییییییییییییی لامص... داره مـــی جــــــــــنـــــــــــگـــــــــــــه  !!! بعد من ... چه جوری بگم خندتون نگیره ! یا بهتره بگم اونایی که ناراحتی قلبی دارن نخونند !!!

.

.

.

من بی خبرم از همه جا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از همه چیز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از همه کس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ازم میخوان تو خونه بشینم و رو تخت پر قو بخوابم ....

میخوام اونقدر داد بزنم که حنجره ام پاره شه تا شاید صدام بهش برسه

زور داره بابا زوووووووووووووووور داره

چقدر بگردم .............. چقدر جلو دوستان و خانواده فیلم بازی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بابا بلد نیستم بازیگری! میفـهـــــــــــــــمی ؟ بلــــــــــــــد نیــــــــســـــــتـــــــــــم !!!

هر کاری بکنم میشم بچه ! گریه کنم به خاطر عشق پاک  یه حرف میزنی

به خانواده و دوستام بگم میشم ... ( لا اله ا...)!!!

آخرشم که توکل میکنم از این ور و اونور  مییاره رو سرم که آره فلانی " چه خونسرده " فلانی فقط ادعا داره ! فلانی چه احمقه ...... نه تو رو خدا راحت باشید " من خنـــــــــثــــــــــی شدم " !!!

 

خلاصت کنم !

چه تو ! چه بقیه ! بگن کارام نقشه بود بگید " دیگه میخوام بگم به جهنم " بگید دیگه نامم براتون مقدس نیست و شدم یه آدم معمولی بگــــــــــــید ... راحت باشید من گوش میدم و نگاهتون میکنم !

تا الان با رفیق خستگی  هام داشتم درد دل میکردم بهم گفت : ... تو الان که دیگه راستشو گفتی دیگه بقیه اش با خدا ! دروغم نگفته بودی فقط همه چی و نگفتی حقم داشتی چون " دنبالش میگردی "

 

 

 

میدونی چیه دلم لرزید و شکست میدونی چرا و کجا ؟ اینکه خدا رو چند ساعت از یاد بردم و داشتم کاری و میکردم که دوست نداشت واسه همین تو رو فرستاد تا با تیرت بزنی تو پرم !

 

دم شما گرم !

 

خواه بپذیر ! خواه نه !

مهم اینه که من نتونستم به فیلمم ادامه بدم و همیشه خودم بودم

 

 

من همچنان وفادارم ....

 

 

بهترینم .............

             ................. ماه من

                     ....................... " تنها  دلیل زندگیم "

                             .................................... بجنگ و خدا رو مثه منه بد ذات و بی فکراز یاد مبر

 

 

پ.ن۱:خیلییییییی سرتونو درد آوردم ..... میدونم! اما اینو نوشتم تا به خودم بیام

پ.ن۲: شاید پر از غلط ویرایشی باشه و ادبی منو عفو کنید

 

ساعت ۴:۳۱

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط فعلا محفوظ بماند ...!  | 

در دل با تو

  ساعت : ۳:۴۷

 س ل ا م    خ د ا    ج و ن م !!!

خدا با اجازه !

میدونم میدونی که دیوونم ! پس تعجب نکن و به ساعتت نگاه که ...!

نمی دونم از کجا بگم ... ؟! تو  بگو از کجا میخوای بشنوی !!!

داره یه هفته میشه هاااااااا ! قصد نداری که یه سر به من دیوونت بزنی ... یا حداقل حال  زارمو بپرسی ...

 

بهترین زاده ی من !

بیا که آغوشم تنها تو رو میطلبه ...

آخه من چی کار کنم ؟؟؟ نه خداییش تو بگو دیگه ...

فقط قول گرفتی و داری با این قول گرفتنات منو داغون میکنی ...

آخه " مرد من " اون چه قولی بود گرفتی ؟؟؟

به چشام خواب نمیاد  .       .        .   وقتی از حال و روزت بی خبرم نکنه توقع داری آسوده باشم ؟ !!! ؟

 

تنها کاری که  میتونم بکنم  تا شاید بتونم بهت انرژی برسونم " دیدن عکساته با اون نگاه پر غمت " !!!

 

لعنت به من !

چرا جلومو میگیری از گفتن واقعیت ؟؟؟

 

آره لعنت به من که تازه بعد این همه وقت باید " معنای اون نگاه پر غمتو بفهمم "!!!

 

آخه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو حداقل بگو بهم بگووووووووووووووو

یه آدم چقدر میتونه " ایــــــــثـــــــــار " کنه ؟؟؟

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بیا بشین پیشم !!! (چرا تعجب میکنید از این حرفم ؟!)

 

شاید یه روز بهتون گفتم رابطه ی منو خدا چه جووووووووووورررررررریه !!!

رابطه ی خـــــــدا و مـــــن و عشــــــقــــــــــم ...

.

.

.

 

ببخش سکوت کرده بودم ... آخه بهش نیاز داشتم !

الان به برادر و دوستت خبر دادم که کاش من جای اون بودم  / که کاش به منم مرفین میزدند تا خوابم ببره /که کاش یه جوری میشد تو دل خدا راه پیدا کرد و یه جوری تو چشاش زل زد و گفت : خدا بیا سلامتی منو بگیر ... میخوامش چی کار بدون " حضور آرامش بخش " اون ؟؟؟

هان یکی به من بگه آخه می خوامش چی کار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاش خدا حرفمو گوش میداد و عمر نا چیز و بی ارزش منو میگرفت .... کاااااااااااااش .............

اینقدر این کاش و آرزو رو تکرار میکنم تا دل خدا به رحم بیاد و ...!!!

 

خدااااااااااااااااااااااااااااا خودت شاهد حال و روزمی ... دیگه نمیخوام از خودم بگم تا شاید ریا شه!

 

 

بهتــــــــریــــــــن زاده شــــده ی خــــــــودمـــــــــــــــــــــــــی !!!

 

پس جون عشقت ....  ! عشقت " ذره ذره فدات شه " ...! بجنگ با این بیماریه (...) ! آخه به کی بگم تو مقاومی ؟؟؟

 

 

این دل بی صاحاب من هر روز شب شده بازیچه ی دست این و اون که زنگ بزنن و بگن امکانش هست که تو ....

اصلا نمیخوام به دلم بد راه بدم حتی جرات نوشتنشم ندارم !!!

 

میبیــــــــــــــــــنی چه ترســــــــــــــــــــو شدم ؟؟؟ همش به خاطر نبود تو و  شونه های ستبر تو !!!

 

 

قسمت بدم راضی میشی بیای یشم و روی منو خدا رو زمین نندازی؟؟؟

 

چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟؟؟ راست میگم دیگه ! تو داری روی " خدا رو هم زمین میندازی " !!!

 

چون من میدونم خــــــــــــدا خیلییییییییییییییییییی بزرگه و اون راقبه که تو بیای پیشم

اما خود کله شقت نمیدونم چی تو اون سرت میگذره  !!!

 

 

 

تنها کار اینه بهت نیرو انرژی بدم تا بدونی هنـــــــــــــــــوز که هنــــــــــــوز یکی هست که .   .   . !

 

 

قسمت میدم به روح ...( خودت میدونی کیا منظورمه)

 

دیگه روی اونا رو هم میخوای زمین بنداری؟؟؟

 

 

خدا با توام هستمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!

میشنوییییییییییییییییییی؟

 

برم  یه کم راز و نیــــــــاز و  بعدم نماز شاید اونجا سبک بال تر شم و ...

 

رو حرفام فکر کنید جفتتون ... تا اینکه منم به روح تبدیل شم !

 

التماس میکنم " خـــــــــــــــــدای مهربـــــــــــان "

 

ساعت ۴:۵۱

 

 

                                      منتظـــــــــــــــــرتم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط فعلا محفوظ بماند ...! 

یه سوال ؟

        

 

          خدا جونی تو کی هستی  ؟؟؟

             

شاید تعجب کنید که  این چه سوال احمقانه ای  و بی فکرانه ای هست ؟

اما خوب چه کنم آدمیزاد دیگه !

واسش سوال پیش میاد که ...

مگه کفر گفتم که خشکت زده ؟

یا مگه قضاوت کردم که جبهه گرفتی؟

 

عزیز من فقط سوال کردم ... درک کن !

چی جوری بگم که " بازیگر" خوبی نیستم ...!   ((بلد نیستم خودم نباشم ))

دوست داشتی با ریا و دروغ حرف بزنم و بگم  خدا خیلی ...

معلومه که نه !

چون هر کی منو میشناسه میدونی " تو دلم هیچی نیست "

میدونه هر چی بگم فقط به قصد این بوده که ایمانم بیشتر بشه !

میدونه به هر چی که از خدا میرسم " تو ضمیر خود آگاه و نا خود آگاهم  " نقش میبنده واسه همیشه

و اما اگه کسی بخواد شکی تو دلم راه بده راجع بهش جستجو میکنم ....

 

جستجو رو هم میدونی از کجا شروع میکنم ؟

آره ، درست حدس زدی !!! ---->  از درونم شروع میکنم ...

چون " از روح خودش در ما دمیده " دیگه چه کاریه که هی بگردی و خسته بشی و آخرم به نتیجه دلخواهت نرسی

 

خوب گوش کن : " فقط به قلبت رجوع کن "

همیشه و همه جا وقتی حسی بهت هجوم آورد که " خوبی و پاکی " رو داشت از یادت می برد و شک و تردید به دلت راه میداد ... فقط و فقط لحظه ای تامل کن و به خدا فکر کن

 

یه جا خوندم که گفته بود شیطان وجود نداره !!!

خیلی کنجکاو بودم ادامه اش بدم ببینم به چی میخواد برسه نویسنده این مطلب

تا اینکه به این جای نوشته رسیدم که میگفت : " شیطان و بدی در عدم وجود خداست و خوبی "

خیلی عمیق و تا ثی گذار

شاید این یک جمله بتونه خیلی ها رو به چالش ببره ! شایدم نه

اما امیدوارم طوری باشه که مفید باشه

 

می خوام اینو بگم این جمله بر میگرده به اینکه : همه ی دنیا و کائنات بر پایه ی خوبی و پاکی بنا نهاده شده !

 

پس وقتی اینو میدونه چرا بدی میکنی به دیگران ؟

چرا به خودت میگیری ؟

با خودمم !

وقتی میدونی که  همه چی خوبه ... جسارته ها اما مشکل روانی داری که رو اعصاب دیگران میری و گوشه ی دلی ابری میکنی ؟

نه خداییش چته ؟

آخه آدم حسابی(( نمیدونم واژه ام و درست به کار بردم و آیا تو لایق آدم بودن هستی چه برسه حسابی بودنش !!!)) مگه تو از جنس همون خدا نیستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس تمنا میکنم که:

                    انسان رو رعایت کن  !!!

 

پ.ن ۱: همه ی این حرفها رو گفتم که از تو آرش خوب عذر بخوام

پ.ن ۲: اگه ... عشقمی مطمئنم بلدی ببخشی

پ.ن۳: امیدوارم تونسته باشم که خراب کاریهام رو با این به عرصه ی نمایش گذاشتن جبران کنم

 

 

راستی ممنونم تحملم میکنید !

من اینا رو میفهمم ، مطمئن باشید درک میکنم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط فعلا محفوظ بماند ...! 

بهترین زاده ی شده ی خودمی ...

 

خدایا صدای گریه های ریزش  که نشون نمیده و سرفه های وحشتناکش داغووووووووووووووووونم میکنه

خدایا به چه زبونی بهت بگم " میخوایم زنده بمونه " ؟؟؟

خداااااااااااااااااا تو که خیلی مهربونیییییییییییییی بیا و به همه ثابت کن !

(( مگه نمیگن خدا درد و میده درمونم میده ؟؟؟ هان مگه نمیگن ؟؟؟!!!))

خب پس کوشیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ایمان دارم بهت  ،پس بهش شفا عنایت کن

 

 

 

 بار الها همه ی امیدم به توست ...............

 

مهر آفریـــــــــــنـــــــــــــا عاشقتـــــــــــــــــــم

 

خدایا شکرت

خدایا شکرت

خدایا شکرت

 

 

الان صبر اومد ( ساعت ۸:۱۵)!!!

به خدا صبر اومد

ب ه         ج و ن        م ه ر ب و ن ت            ر ا س ت     م ی گ م :

                                  دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار

باورم کن باور من  !

 

اگه بدونی وقتی تا صبح تو آغوشم بودی چه سخت بود اشک نریزم و اشکاتو ببینم و بازم " امــــــــیــــــــــــد " بدم ...

چه کار دشواری رو دوشم بوده و هست !

مگه من کیم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

 

الهی خودم پیش مرگت بشم ((((((((( آآآآآآآآآآآآآآآآآآآمممممممممیییییییییین  )))))))))

 

 

 

خدا کجای زندگیم  خلاف قلبم و وجدانم حرکت کردم ؟؟؟

 

 

نه دیگه انصافا بگووووووووووووووو کجاش

 

 

حالا من هیچی " مرد من " کی و کجا خلاف خواسته ی تو عمل کرد که داری اینجوری امتحانش میکنی و عذابش میدی ؟؟؟

 

خدایا مواخذه ات نمیکنم !!!

به پات میافتم !!!

 

 از مامانی خودمونم میخوام !

" مامان زهرا " تو رو قسمت به همه ی کائنات

قسمت به خدا

قسمت میدم به عشقی که یاد پسر گلت دادی
بزار پسرت پیشم بمونه

 

میدونم خدا با منه

اما بعد خدا خیلیییییییییییییییییییی تنهام


مامان زهرا به خدا بگو دلمو نشکنه[گریه][گریه][گریه][گریه]

 

مامانی زهرای خوشگلم دارم میرم امام زاده
مثه همیشه و روزای دیگه


رو حرفام فکر کن


میدونم مهربونی

دوست دارم

شاید تو بتونی دل خدا رو خیلی به رحم بیاری

 

میدونم خدا دل رحمه

اما من ازش فاصله گرفته بودم

اما خوب تقصیر عشقم چیه

بگو منو مجازات کنه

 

بابا حسین جونیییییییییییییییییییییییییییییییی

دوست دارم

 

تو روخدا تو دلت میاد " از اون بالا منو ببینی و ..."

بابا حسینی توام با خدا صحبت کن

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

درداشو بده به من

رنجاشو بده به من

اشکای پاکشو بده به منه حقـــــــــــــیر ( میدونم لایق هیچیش نیستم)

 

                                                    آهای با توام !

 

آره با تو  !

تویی که کاری واست نداره جون دادن و گرفتنش

واست دشواره ....؟ نه به خودت قسم بگو واست کاری داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب تو که جوابمو به این خوبی میدی که کاری نداره !

به این قشنگی واسم وقت میزاری میای رو کره خاکی !

وقتی هنوزم صدامو میشنوی صدای گریه هامو

نگاه بی ریامو

قلب همچو دریامو

 

 

پس التماس میکنم شفاااااااااااااااااا بده

                  یا اصلا بیا " عمـــــــــــــــــــــــر " بی ارزش منو بگیر ...

 

 

دنیا و آدماش به اون نیاز دارند

 

 

خدا جونی خودت میدونی که " حرف حق " زدم

 

اون خود عشق ، نیست ؟

 

                 یه سوال دارم ؟

                                        " دلت میاد ؟؟؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 5:13 قبل از ظهر  توسط فعلا محفوظ بماند ...!  |